ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸  

سلام

یکی به من بگه چرا هوای تهران به دلیل این آلودگی، آلوده‌تر از هوای آبادان و اهواز و خرم‌آباد میشه؟ تا جایی که من می‌دونم غبار از عراق و عربستان میاد و غبار هم هست یعنی تا برسه تهران از بالای سر بقیه کشور رد شده و غبارهای ایرانی هم بهشون قاطی نمیشه، پس چرا غبار روی تهران باعث تعطیلی این شهر میشه اون هم دو روز؟

یعنی هوای کثیف تهران به کمک این آلودگی میاد؟ یا اینکه برای نابودی کامل و قطعی شمال این تعطیلی‌ها اعطا میشه؟ یا نکنه به خاطر خلوت کردن تهران در سالگرد 18 تیر هست؟

بگذریم، این روزها دارم تدریس می‌کنم، زبان انگلیسی! 3 تا کلاس دارم، در 3 گروه سنی. کودکان، نوجوانان و بزرگسالان. سر و کله زدن با هر کدوم یه بازی خاص و کاملا متفاوت با بقیه‌س، جلسه اول با بزرگترها برام خیلی سخت بود. بعضی‌ها خیلی خوب می‌دونستن و بعضی‌ها هم صفر بودن. کمی هم عصبانی شدم ولی زود تونستم به خودم مسلط بشم. در نهایت بسیار عالی و لذت بخش هست کلاسهام.

 

و اما مسأله آخر انتخابات هر جور که بود با تقلب یا بدون تقلب تمام شد. برنده‌ها خوشحال و بازنده‌ها ناراحت. ولی این وسط یه چیزی فکر منو به خودش مشغول کرده: چند روزی توی تهران ارتباط موبایلی قطع شده بود و سرویس پیام کوتاه هم توی مملکت چند وقتی قطع بود. اینترنت هم به همین شکل. ولی چه توضیحی برای این موضوع هست؟ من یه مشترک مخابرات هستم. یعنی پولی دادم و یه خط تلفن همراه از این شرکت خریدم. من در مقابل پولی که به مخابرات دادم یه خط خریدم و داشتن یه خط به معنی دسترسی به امکان تماس تلفنی با موبایل و دسترسی به امکانات مختلف اون از جمله پیام کوتاه هست. در مقابل استفاده از این خدمات، من مبلغ معینی که توی قبض بهم اعلام میشه رو بطور دوره‌ای پرداخت می‌کنم. ولی در ازای اون پول اولی که به مخابرات دادم، آقای عمو مخابرات به من امکان استفاده از این خدمات رو داده، یعنی با این فرض که این خدمات همیشه هست و قابل دسترس منه (فکر کنم میشه کالای عمومی)؛ به عبارت دیگه مخابرات وظیفه داره که این خدمات و امکانات رو در اختیار من بزاره! و قطع اونها به هر دلیلی نقض وظایفی هست که مخابرات در قبال من داره. حالا من شاید بدون موبایلم بتونم زندگی کنم و شاید هم بعضی‌ها بگن که اصلا خیلی هم خوبه که چند روزی بدون مزاحمت موبایل زندگی کنیم، ولی تکلیف اونهایی که کار و شغلشون به موبایل بسته‌س چیه؟ اونها یه خط تلفن همراه دارن که با فرض اینکه امکان تماسش همیشه برقراره، دارن ازش برای درآمد زندگی‌شون استفاده می‌کنن. به تماسهای واجبی که هرکس ممکنه در طول روز براش پیش بیاد کاری ندارم یا به فیلتر شدن سایتهای اینترنتی (مسأله خبررسانی و شبکه‌های خبری رو بعدا میگم) من یا هر کس دیگه‌ای حق داریم از خدماتی که براش پول دادیم بهره‌مند بشیم. حالا اگه عمو مخابرات می‌خواد به دلایل امنیتی ( جهنم و ضرر قبول می‌کنیم که اینکار دلایل امنیتی قابل قبول داره) این امکان از من گرفته میشه، باید به من خسارت داده بشه. خسارت اینکه من از حق خودم محروم شدم. جهنم، خسارت هم مال بیت‌المال، بخشیدیمش، یه نفر بیاد به ما ملت بگه: آره ملت، ما کردیم، به این دلیل، هر وقت هم صلاح بدونیم برش می‌گردونیم. لیاقت یه توضیح خشک و خالی رو هم نداریم؟ حقوق بشر لوکس و تجملاتیه، ولی توی یه معامله من حقمه که اینها رو داشته باشم. می‌دونید به نظرم برخوردی که با ما میشه مثل برخورد پدر و فرزندیه، یعنی کسی که بالاتر نشسته، صلاح ما رو می‌دونه! کسیه که یه وقتی صلاح دید به ما تلفن همراه بده و همون کسیه که یه وقتی که خودش می‌دونه، صلاح می‌بینه که اون رو از ما بگیره!

کسسی از عمو مخابرات کاغذ و سندی رسمی داره که توش عمو مخابرات عزیز تعهد کرده باشه که این خدمات رو بهش بده؟ نه! این لطف عمو مخابرات بوده! همین. مثل بقیه الطاف، که اگر بنا به گفته بعضی مسئولین عزیز فهیم باشه، "در زمان حکومت ستم شاهی طاغوت فاسد کثیف ظالم بی‌دین . . . . ما اینترنت و موبایل نداشتیم و اگر امروز شما اینها رو دارید، البته به لطف انقلاب (و ما) است" [!!]

ببخشید؛ من توهم زدم، من غلط می‌کنم به الطافی که بهم اعطا شده اعتراض می‌کنم!

 



 
کرگردن نامه 5
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧  

سلام

اندکی این مثنوی تأخیر شد. ولی ما هستیم. توی 3- 4 پست آخریم درباره کرگدن نوشتم. درباره برداشتهایی که از این نمایش داشتم. اینکه این، نمایش درباره قدرت هست. قدرت به مفهوم توان شر. و کرگدن نماد این قدرت. این کرگدن وجود داره. شاید هم حتی نشه جلوی وجود اون رو گرفت. ولی سوال اینه که ما در برابر وجود اون چه می‌کنیم؟ آیا تسلیمش می‌شیم؟ آیا بهش متمایل می‌شیم و مثل اون می‌شیم؟ یا اینکه راه دیگه‌ای رو انتخاب می‌کنیم؟

توی این نمایش آدمهای مختلف به دلایل مختلف کرگدن می‌شن. به خاطر قدرتمند بودن، انزجار از کرگدن، کسب قدرت از طریق خدمت به قوی‌ترین، به سلک قدرت دراومدن تا همیشه مأمن امن داشته باشیم یا هر چیز دیگه.

وقتی داشتم پستهای قبلی رو می‌نوشتم، هرچی جلوتر می‌رفتم، بیشتر می‌دیدم که این دلایل برای خود من هم بسیار وجود دارن. برای اطرافیان من هم. یعنی توی جامعه هم بسیار وجود دارند. این یعنی اینکه همه ما بالفعل، در معرض کرگدن شدن قرار داریم. آیا میشه که در برابر استفاده ناصحیح (شر) از قدرت سکوت کنیم؟ به این خاطر که اون در جایگاه قدرت قرار داره؟ آیا شده به خاطر کسی، چشم از حقیقت بپوشیم؟ . . . مثالهای دیگه‌ای هم توی پستهای قبلی هست.

و بدین صورت می‌بینیم که اکثر آدمها اطراف ما، آدمهای توی دنیامون، توی شهرمون، توی خونه‌مون یا حتی آدم توی آیینه، همگی درجاتی از کرگدن بودن رو دارن. شاید پوست کلفت، شاید سرپایین، شاید دارای شاخ!، صدای کلفت (خرناس مانند!) یا شاید علامتهای دیگه. ولی نکته اینه که تقریبا تمام ما کرگدن شدیم.

ما خرده کرگدنها. با هم زندگی می‌کنیم. با هم تعامل داریم. هنوز هم خرده انسان هستیم. و برعکس شخصیتهای نمایش که تماما کرگدن شدن، ما هنوز در معرض کشاکش نیروی کرگدنی با نیروی انسانی هستیم. این زندگی سخت ماست. این سختی زندگی ماست.

در انتهای نمایش دو نفر توی اون شهر باقی موندن. بقیه رو باید به رأس شمارش کرد! مردی که به انسان بودن خودش باور داشت و حاضر نبود به قیمت کرگدن شدن، از اون دست بکشه. و دومی انسانی بود که عاشق بود.

و من باور دارم که آینده مال این دو گروه خواهد بود. و می‌رم که جزو یکی یا هر دوی این گروه‌ها باشم. این یه دعوت برای همه هست.

 



 
کرگردن نامه 4
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٧  

دلیل بعدی برای کرگدن شدن، زمانه است. اسم خوبش همگامی با تحولات زمان هست و اسم بدش هم تقلید.

س. آقا شما چرا کرگدن شدین؟

ج. آقا ما دیدیم این روزا همه دارن کرگدن میشن، واسه همین هم ما دیدیم اگه ما کرگدن نشیم کلاه‌مون پس معرکه‌س، این بود که ما هم کرگدن شدیم.

آهان اسم خوب دیگه‌ش: پیروی از خرد جمعی. «ما که نمی‌دونیم، ولی حتمن اونایی که کرگدن شدن، یه چیزی می‌دونستن که رفتن کرگدن شدن دیگه . . . ». آویزون شدن به دلیل دیگران. بدون اینکه بدونی اون دلیل چیه و آیا اصلن برای تو هست یا نه؟ آیا به دردت می‌خوره یا نه؟ تقلید از مدهای خاص خیلی شبیه این وضعیت هست. مدهای خاص منظورم فقط یک نوع لباس پوشیدن نیست. بلکه منظورم کلی‌تره و بیشتر به رفتار برمی‌گرده. البته برای اینکار دلایل محکم‌تری هم وجود داره. مثل دلایل تاریخی: خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو. یا دلایل دینی: دست خدا همراه با جماعت است (این آیه بودهاااا). ولی آیا قیمتی که برای همراهی می‌پردازیم، متناسب با عوایدش هست؟ آیا خروج از انسانیت، به همراهی کردن با جماعت می‌ارزه؟ آره برای خود من هم خیلی سخته که از جمع خروج کنم. یعنی مثلا بگم آقا من با این کار شما موافق نیستم و ترک‌شون کنم. من نیستم. فرض کنید توی یه محله، بین همسایه‌ها ساز مخالف بزنی یا بین جمع دوستان. طرد می‌شی، می‌شی عنصر نامطلوب، اونهم بین کسانی که به هر حال براشون ارزش قائلی. سوال: اگر ارزشهات با ارزشهای جمعی که توش هستی، مغایرت داشته باشه، کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ ارزشهات رو یا همراهی جمع رو. حالا اگر این جمع خانواده‌ت باشن چطور؟

گاهی هم این موضوع در مورد یک نفر پیش میاد نه یک جمع. یعنی مثلا من میگم، اگر فلانی به آقای ایکس رأی بده، من هم به آقای ایکس رأی خواهم داد، چون فلانی رو قبولش دارم. اگر فلانی توی کتابش نوشته باشه، بهمان. من هم میگم بهمان. اینکار خیلی ظرافت می‌خواد. چه در مورد پیروی از جمع باشه و چه در مورد پیروی از شخص. خیلی باید محتاط بود. در عین حال این هم هست که خیلی جاها ایم پیروی درست و توصیه شده هم هست. توی کارهای علمی رفرنس می‌دیم. از نتایج تجربیات دیگران استفاده می‌کنیم و راه رفته شده رو دوباره امتحان نمی‌کنیم. ولی بازهم می‌گم باید خیلی محتاط بود. برای خودم چند وقت قبل مسأله‌ای پیش اومد. باید یک ارائه‌ای درباره «روش تحقیق علمی» برای یکسری بندگان خدا آماده می‌کردم. منبع اصلی من کتاب «روش تحقیق علمی» از دکتر «غلامرضا خاکی» بود. که انگار کتاب معتبری هم در این زمینه هست. توضیحات خوب و قدرتمندی داشت. در جایی درباره تفاوتها و ویژگی‌های علوم انسانی و علوم تجربی می‌گفت. این ویژگی‌ها رو به کتاب «علم چیست؟ فلسفه چیست؟» از دکتر سروش ارجاع داده بود. توی کتاب دکتر خاکی این ویژگی‌ها 7 مورد بودن. 5 تای اولی توجیه منطقی داشتن. ولی دو مورد آخر فقط اسم برده شده بودن و هرچه زور زدم نتونستم توجیهی براشون دربیارم. لذا اجبارا رفتم سراغ کتاب دکتر سروش تا ببینم درباره اینها چی نوشته. در کمال شگفتی دیدم ویژگی‌های مورد نظرم همون 5 تا هستن و اون دو مورد دیگه مربوط به یه بحث دیگه توی همون فصل کتاب میشن!!! خب کتاب دکتر خاکی معتبره و بسیاری از ملت از اون استفاده می‌کنن و بهش ارجاع می‌دن. ایشون از کتاب دکتر سروش بخشی رو برداشتن و توی کتاب خودشون ازش استفاده کردن. ذکر منبع کامل و صحیح بود ولی افسوس که این نقل قول غلط انجام شده بود. به همین سادگی. یعنی هر کس دیگری هم که از این کتاب استفاده می‌کنه در معرض این نقل قول غلط قرار داره و و و و تا ثریا می‌رود دیوار کج. کار علمی کردنیا بهتر بگم کارها رو به طریقه علمی انجام دادن، توی مملکت ما بسیار چیز مهجور و ناشناخته‌ای هست و این خیلی خیلی بد هست و همینجوری هم ضررهای بسیاری رو برامون به بار آورده و میاره.

دلیل بعدی هم دلیلی هست که به نظر من هم دلسوزی داره و هم عصبانیت. «من از این کرگدنها بدم میاد. خیلی . . . (حرف بد) هستن. ولی چه کنم که نمی‌تونم کاری بکنم». کمی بعد «همه جا رو کرگدنها گرفتن. نمی‌تونم تحمل کنم» کمی بعدتر «نمی‌تونم کاری بکنم» کرگدن شد. چیزی رو بد می‌دونیم. و ازش هم شاید می‌ترسیم. بزرگش می‌کنیم. بزرگ‌تر. کمی بزرگ‌تر. یه کم دیگه. بسه. خب دیگه نمی‌شه کاریش کرد اونقدر بزرگه که خودم رو هم داره می‌کشه داخل. شاید مشکل شهامت باشه. یعنی فقدان اون. ولی فکرکنم اگر کم عمیق‌تر بریم به بحث ارزش می‌رسیم. یعنی آیا در برابر این چیزی که اومده و من ازش خوشم نمیاد، چیزی دارم که ارائه کنم؟ چیزی که بگم، اگر تو اونی، من هم اینم. آیا خاکریز خودمون رو درست کردیم و سنگر مناسب رو در برابر این تهاجم داریم؟ یا نه فقط از دور و از پشت سر، شعار می‌دیم؟ این هدف و اعتقاد ماست که به ما شهامت می‌ده و ما رو قدرتمند می‌کنه. اگر ضعیف باشیم، خب البته خورده می‌شیم. خواه ناخواه. حواسمون باشه که این قضیه، بازی پیش قضاوت نیست. یعنی در برابر پدیده‌های نو نباید با سپر و سلاح پیش بریم. نباید جواب رو از ابتدا در دست داشت. باید باز و آماده به استقبال بریم ولی باید بسیار هم هشیار باشیم تا بتونیم تا جایی که میشه مسأله جدید رو درک کنیم. بعد با محک ارزشها بسنجیمش و بعد تصمیم بگیریم. آیا همه‌ش رو رد / قبول کنیم یا اینکه بخشی رو بپذیریم و باقی رو نه. اگر نه عقبیم. که هستیم.

نکته کنکوری: همیشه باید ارزشها، که محک سنجش هستن رو هم مورد شک و تحقیق قرار داد. چسبیدن به یه ارزش هم خطرناکه. خیلی زیاد.

 



 
کرگردن نامه 3
ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٧  

آقا به نظر میاد، می‌شود که یه جا گزارش کار روزانه بدم و پست بعدیم هم درباره انگیزش نیروی کار دولتی در ایران باشه.

ولی فعلا کرگردن نامه داریم.

خب برگردیم به مطالب قبلی؛ گفتیم که آدمها برای اینکه با قدرت باشن یا قدرت داشته باشن، میرن کرگدن میشن. و درباره چند تا از دلیل‌هایی که توی این تأتر هم اومده بود گفتم.

دلیل بعدی که میشه گفت دلیل ناراحت کننده‌ای هم هست، همراهی با قدرت برای خدمت کردن بهش هست. توی داستان آدمی هست که کرسی‌کش رئیسه. یعنی کرسی و اون موقعیت بالاتری رو که رئیس میره روش می‌ایسته و بیانات ایراد می‌کنه، رو این آدم حمل می‌کنه و بعلاوه وظیفه مهم دیگه‌ای هم داره: وقتی رئیس در جای بلند خودش مستقر شد و خواست صحبت کنه، اون باید ملت رو ساکت و متوجه افاضات رئیس بکنه. اون خدمتکار قدرته. پس اون رو نمی‌تونید توی جاهای معمولی با آدمهای معمولی پیداش کنین. اون تو جاهای بالا می‌پره. چون ارباب‌ها اونجا هستن و اون نیاز به ارباب داره. اون اهمیت و قدرت خودش رو از اهمیت و قدرت سازمانی رئیس به دست میاره ولی خودش به نفسه هیچ قدرتی نداره. پس انتظار نداشته باشید وقتی بین مردم عادی زندگی می‌کنه، هیچ چیز خاصی باشه. پس بین زندگی با عادی‌ها و قدرقدرتهایی مثل کراگدن (جمع مکسر از صیغه کرگدن!) مسلما کرگدنها رو انتخاب می‌کنه. بچه مبصرهایی رو دیدید که همیشه دور و بر ناظم می‌پلکن؟ یا کارمندایی که کیف‌کش رئیس هستن و از این طریق در خودشون قدرت حس می‌کنن؟

«سیاره بعدی محل مرد خودپسندی بود. اون کلاه بزرگی داشت که فقط به این درد می‌خورد که وقتی مردم تشویقش می‌کنن، اون رو از سر برداره و لبخند بزنه» (عزیزانی که شازده کوچولو رو نخوندن، بدونن که بخشی از عمرشون بر فناست. ترجمه ابوالحسن نجفی رو بخونید که خیلی بهتره به نظرم). تحسین شدن، مورد تشویق و ایول و آفرین واقع شدن. دیده شدن. نیاز به تشویق، تحسین، دیده شدن و جزو خوب‌ها به حساب اومدن هم دلیلی هست برای کرگدن شدن. با اینکه از کرگدن‌ها شاید بدمون هم بیاد ولی وقتی ببینیم که کراگدن دارن تحسین میشن، شاید وسوسه بشیم تا به اونها ملحق بشیم و سهمی از این تحسین بدست بیاریم. دلم می‌سوزه. برای بچه‌ای که به خاطر دیده شدن جلوی مامان و باباش، هر کاری می‌کنه تا بیست بگیره. بیشتر از اون برای پدری که برای دیده شدن توی خونه و تحسین شدن جلوی در و همسایه و خانواده‌ش، دست به خلاف می‌زنه. بازهم برمی‌گردم به همون مسأله اولویت‌بندی ارزش‌ها، اینجا ارزشی مثل درستکاری، فدای ارزش یا بهتره بگیم نیازی به نام دیده شدن و به حساب اومدن میشه. یا بچه‌ای که شلوغ می‌کنه تا توجه پدر و مادر رو حتی شده از طریق تنبیه بدست بیاره. تلخه. وقتی بیشتر تلخ می‌شه که نفهمیم چه چیزی رو داریم فدای چه چیزی می کنیم.

نکته اخلاقی: وقتی پدر یا مادر شدید یا اگر هستید، به بچه‌تون به هر نحوی که شده، بها بدید. و واقعا به بچه برای اون چیزی که هست، بها بدید، نه برای اون چیزی که خودتون می‌خوایید، باشه.

 



 
کرگردن نامه 2
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٧  

سلام علیکم

یک دوست بسیار عزیز (صاحب وبلاگ داروگ) درباره پست قبلی من اعتراض به جایی داره. میگه خب ملتی که به هر صورتی میان وبلاگت رو می بینن باید با این نوشته تو چیکار کنند؟ رفتم تهران، رفتم تأتر. رفتم خونه روزبه. خانواده روزبه اینجوری بود و خیلی خوش گذشت. همین. خب من به عنوان یه خواننده الان باید چیکار کنم؟

راست میگه. این هست که من به وبلاگ به عنوان یه دفتر خاطرات نگاه می‌کنم و بیشتر وقایع شخصی خودم رو توی اون می‌نویسم. وقایع و کمی هم از احساساتم. که در بهترین حالت برای خودم و دوستان نزدیکم شاید جالب باشه. چندین بار خواستم که جنس وبلاگ و عوض کنم و به شکل یه وبلاگ علمی - تخصصی درش بیارم. ولی احساس کردم این کار من نیست. و بعلاوه دیدم که نمیشه یه جا از دیروز و حس و حالم گزارش بدم و پست بعدیم راجع به چگونگی انگیزش نیروی کار دولتی در ادارات ایران باشه. در نتیجه بیشتر از وبلاگ به عنوان محلی برای تخلیه خودم بهره بردم. که توش بتونم از احساساتم حرف بزنم و بیرون‌شون بریزم. گاهی هم در شریک کردن مخاطبم در احساساتم (بخصوص مثبتهاش) موفق بودم و این نکته خوب این داستانه. ولی به هرحال در کل باعث ریزش مخاطبم شده‌ام. و در راستای اینکه کی از اینکه مخاطبش بیشتر بشه بدش میاد؟ می‌خوام کمی تغییرات بدم توی نوشتنم. به نظرم میاد بعد از این بیشتر عقایدم رو بنویسم و اگر بشه طوری هم بنویسم که بشه در معرض نقدشون قرار داد. در مورد اتفاقاتی که می‌افته، برای خودم یا دیگری می‌خوام بنویسم و نظر مخاطب رو جویا بشم. برای شروع هم بدم نمیاد که درباره همین تأتر کرگدن بنویسم.

اولاً بگم که درک من از این تأتر «درباره قدرت» هست. یعنی شاید اصلا این نمایشنامه هیچ ربطی هم به قدرت نداشته باشه J

کرگدن نمادی از قدرت هست و آدمهای این شهر هر کدوم به دلیلی به طرفش متمایل می‌شن. یعنی می‌رن به سوی کرگدن بودن! در مورد افراد اصلی نمایشنامه که درباره‌شون بیشتر می‌دونیم هم دلایل بسیار متنوعی برای کرگدن شدن وجود داره. ولی در نهایت همه به غیر از ... کرگدن می‌شن. البته فرآیند تدریجی هست. معمولاً با تغییر در خلق و خو شروع می‌شه، کمی کرگدنانه! میشه. بعد احساس درد خفیف در پیشانی و کلفتی صدا. کم کم رنگ و جنس پوست عوض می‌شه و عضلات برجسته‌تر می‌شن و تمایل به استفاده از دستها برای راه رفتن زیاد میشه. و علامت اصلی: شاخ!

قدرت همیشه خواستنی هست. شاید به این دلیل که خدا رو قدرت مطلق می‌دونیم و خودمون هم روح خدایی داریم، علاقمندیم که اون وضع اولیه خدایی‌مون رو بدست بیاریم. یا شاید هم به خاطر این باشه که قدرت توانایی هست. و توانایی خواستنی هست. البته قدرت‌طلبی رو ما بیشتر به شکل منفی اون می‌شناسیم. قدرت رو توانایی وادار کردن دیگران به انجام کاری بر خلاف میل اونها تعریف کردن. خداییش قدرتمند بودن خیلی حال می‌ده.

توی زبان شیرین ترکی یک مثلی داریم که میگه: دیوونه‌م و زور دارم (دلی‌ام گوج‌لی‌ام). یا ترجمه بهترش اینه که: زور دارم چون دیوونه‌م. کرگدن مثال بارز این مثل هست. موجودی نفهم، خر زور (لامصب هر کاری هم بکنی بازهم این خر مثال زورمندی میشه!!) که به هیچ چیزی توجه نمی‌کنه. اگر مانعی باشه خودش رو می‌کوبه بهش و نابودش میکنه و همیشه هم سرش پایینه. پوست نفوذناپذیر داره و با شاخ هم قدرت آسیب‌زنی‌ش چند برابر میشه. ولی چرا این آدمها می‌خوان کرگدن بشن؟

[خداییش با اینهمه تعریف کردم ازش، طلبه نشدین کرگدن بشین؟

اگر نه، ادامه مطلب رو بخونین]

 



 
فرهنگی می‌شویم!
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٧  

این آخر هفته رو حسابی فرهنگی گذروندیم. و بسیار خوش گذشت. طبق قرار قبلی با روزبه و صابر رفتیم تهران. محمد داداش روزبه رفته بود برامون بلیت گرفته بود و آماده بودیم تا بالاخره یه تأتر واقعی رو تجربه کنیم. تأتر کرگدن، نوشته اوژن یونسکو، به کارگردانی فرهاد آییش و بازی مهدی هاشمی، آتنه فقیه نصیری، احمد ساعتچیان، شهاب حسینی، رامین ناصرنصیر، مائده طهماسبی و فرهاد آییش و چند نفر دیگه که توی لینک می‌تونید اسامی اونها رو ببینید. )لینک ١(  لینک ٢ 

 

داستان توی یه شهر کوچیک میگذره. آدمهای عادی و مناسبات و روشهای عادی و روزمره. که یه روز یه کرگدن از این سرِ شهر دوان دوان میاد و از اون سر خارج میشه و . . . دیگه بسه قرار نیست همه‌ش رو همینجا بگم.

با اینکه ما 3 نفر همیشه یک عالمه حرف برای زدن به هم داریم ولی از شدت سنگینی و خفنی این نمایش،‌ بعد از تموم شدنش، عملا چیزی نداشتیم برای هم بگیم و به شدت احساس می‌کردیم که نیاز داریم تا استراحت کنیم و کلی این نمایش و این داستان رو زیر و رو کنیم. انگار اون شب آخرین اجرای این نمایش هم بوده و بعد از این تنها دو تا اجرای دیگه توی جشنواره خواهد داشت. بدین وسیله بار دیگر از محمد تشکر می‌کنم که رفت برامون بلیت خرید. بازی ها خوب بودن. بخصوص شهاب حسینی بازی چشمگیر و خیلی قوی ارائه داده بود. آتنه فقیه نصیری که شنیدم اولین تجربه تأتریش و هم می‌گذرونده، گاهی عالی بود ولی در مهم‌ترین فصل نمایش که بیشترین بازی و انرژی رو هم ارائه می‌داد، به نظر من کم آورده بود. مهدی هاشمی دقیقا یه هنرپیشه کارکشته و باتجربه هست. همه چیزش حساب شده و دقیق. فقط گاهی حالت بدنش خمودگی پیدا می‌کرد و این که شاید از خستگی اجراهای بسیار بود، ناخوشآیند جلوه می‌کرد. این تأتر برای مهدی هاشمی و آتنه فقیه نصیری و . . . و شهاب حسینی خیلی انرژی می‌برد. غیر از شهاب حسینی، بازی ساعتچیان هم بسیار عالی بود. و رامین ناصر نصیر هم انصافا کارش رو بلد بود، حظور به موقع، دیالوگهاش و منولوگهاش و اداهاش سنجیده و به جا بود. ولی بازی مائده طهماسبی در نقش یه مرد زیاد خوب و قوی نبود. بخصوص که این مرد جایگاه به نظر من خیلی مهمی توی داستان داشت. ولی خانم طهماسبی نتونسته بود به قول معروف حق مطلب رو ادا کنه.

ولی درباره داستان من همینقدر فهمیدم که داستان راجع به قدرته. بطور دقیق‌تر، دلایل گرایش به قدرت. آدمهای مختلف چه دلیلی دارن که به طرف قدرت می‌رن؟ برای به دست آوردنش؟ برای همراهی باهاش؟ برای خاطر یکی دیگه؟ برای خدمت کردن بهش؟ برای خروج از ضعف‌شون؟ برای تحسین شدن؟ برای نیت خیر هدایت کردن؟ برای پیروی از زمانه؟ برای اینکه اون رو درست می‌دونن؟ برای اینکه ازش بدشون میاد و وقتی می‌بینن که نمی‌تونن جلوش بایستن، برای اینکه نبیننش، ‌سعی می‌کنن برن توش؟ اینها یه سری از دلایلی بودن که من توی این داستان دیدم. این دلایل آدمها را ترحم‌انگیز می‌کرد، گاهی هم اونها رو متوهم و گاهی هم پست نشون می‌داد. و کرگدن نماد قدرت بود. و انصافا چقدر نماد خوب و دقیقی. نهایت پوست کلفتی و قدرتمندی. همینه که هست. بدون رقیب و بدون دشمن.

دو تا از جمله‌های جالب این نمایشنامه:

 پشت شیشه دکان‌هاشون نوشتن:‌ «به علت تغییر شکل، تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد»

    پذیرش یک تجربه، ضعف نیست، شجاعته!

و نکته نهایی توی این داستان، تمیز و تشخیص ارزش از ضدارزش و اصل از غیراصل بود. پایدار موندن به اونچه که باور داری، درسته. و دست نکشیدن از اون. به هیچ قیمتی.

 

شهاب حسینی و کرگدن

 

مهدی هاشمی و آتنه فقیه نصیری

ظهر جمعه رسیدیم تهران. مستقیم رفتیم خانه روزبه اینا! از اولین روزهایی که با روزبه آشنا شده بودم، دلم می‌خواست برم خونه‌شون و با خانواده‌ش آشنا بشم. بغیر از خواهر و برادر دیگه‌ش (بهروز) بقیه خانواده رو دیدم. خیلی خانواده خوب و مهربون و عزیزی هستن. و البته با اصل و نسب و با ریشه. کمی سن خانواده بالاست ولی خیلی سرزنده و شاداب هستن. از خانواده‌های زنجانی اصیل و بسیار بافرهنگ. کمی البته نشاط هم توی خونه‌شون کم شده بود. چون با یه فاصله خیلی کم،‌خواهرش اینا از طبقه پایین به خونه دیگه‌ای رفته بودن، بهروز رفته بود اروپا برای ادامه تحصیل و روزبه به زنجان (فقط دلیلش با بهروز یکی بود) و یهو این خونه از جنب و جوش دو تا پسر و دو دختر (یه دختر و یه نوه) خالی شده بود. ولی باز هم بسیار روح داشت این خونه و بسیار راحت بود. مثل خونه‌های عزیز دیگه‌ای که توشون آدم احساس آرامش و راحتی می‌کنه. مثل مامان من و من، مامان روزبه و روزبه رابطه جالبی داشتن. پسر رفته یه شهر دیگه و مامان سعی می‌کنه، هروقت که پسر به خونه برمی‌گرده بهترین سرویس رو بهش بده و پسر هم چموشی می‌کنه. حسابی اهل موسیقی هستن و تلویزیون هم دکوری بیش نیست.

نکته قابل ذکر دیگه اینکه، توی خونه چندتا کاتالوگ و بروشور معرفی و دعوت توریست به هلند بود. در زیبایی اونها همین قدر بگم که من و صابر «جنات تجری من تحتها الانهار» رو توی این عکسها دیدیم. طلبه شدیم که بریم شهید بشیم و به چنین بهشتی بریم.

شنبه هم تا قبل از برگشتن به زنجان، یه تور فرهنگی کوچیک توی چند تا کتاب فروشی خوب تهران داشتیم. نشر چشمه و نی و ثالث و بعد هم خانه هنرمندان. و مقادیر مختلفی خرید فرهنگی. کتاب و سی دی موسیقی و فیلم و کارت پستال. خریدهای خیلی خوبی بودن.

سفر خیلی خیلی خوبی بود. واقعن خوش گذشت. هزینه‌های کلی‌مون هم خیلی کم شد. ایشاللا سفرهای دیگه‌ای هم با هم خواهیم رفت. به تهران و جاهای مختلفش و شهرهای دیگه. این تهران لعنتی، فول آو جذبه هست. مگر تموم میشه؟ اهل هر فرقه و روش و رفتاری هم که باشی، تهران جذبت می‌کنه



 
فیلم میبینم
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ،۱۳۸٧  

فقط یه شاهکار. شنیده بودم که تمام دنیا منتظر اومدن تازه‌ترین اثر پیکسار هستن. بعد هم که دراومد با اون اسم عجیبش و عناصر داستانی عجیبش خیلی سروصدا کرد.

این انیمیشن دیالوگ تقریبن به اندازه دو یا سه خط داره (کمی بیشتر!). کلن کلام توش خیلی کم اثره. درباره سال 2700 و خرده‌ای هست، وقتی انسانها زمین رو به خاطر شرایط بدش برای زندگی ترک کردن و توی یه پایگاه فضایی زندگی میکنن. همه چیز توسط رباتها انجام و اداره میشه. و توی زمین فقط رباتی مونده که وظیفه‌ش آشغال جمع کردنه، که البته هنوز بعد از 600 سال تموم نشده.

اولش با دیده تردید به این فیلم نگاه می‌کردم. ولی بعد که جلوتر رفت، میخکوبش شدم و . . . بعد از مدتها از دیدن یه فیلم واقعن لذت بردم.

نشون دادن عشق یه جورایی کار سختیه. و از یه دید هم کار آسونیه. چون اکثر المانهای عشق رو اونقدر به وفور دیدیم که همه‌شون رو حفظ شدیم. ولی این انیمیشن ثابت کرد که میشه بازهم المانها قدیمی رو طوری نمایش داد که بیننده باهاش کاملن ارتباط برقرار کنه و حظ کنه. اینبار رباتها حس می‌کنن و عاشق میشن.

خیلی زیباست.

بازهم این جنایتکاران رذلِ پستِ خونخوارِ استکبار جهانی عالی‌ترین جنبه حیات بشری رو به زیبایی هرچه تمام‌تر به تصویر کشیدن. اونها دقیقن عشق و حالات انسانی رو نشون دادن و ما هم که به ادعامون خدای ما بهترین خداست و هرکی غیرِ این خدا رو قبول داره با همون خداش میره جهنم و فیها خالدون، باید بشینیم و از خلاقیت اونها (یکی دیگه از عالی‌ترین جنبه‌های حیات) لذت ببریم که چطور با استفاده از چند تا ربات (نماد بی‌احساسی) عشق رو نشون میدن. یا بشینیم پای یه سریال و ببینیم که چطور برای بیش از چهار سال هر هفته انسانیت رو بهمون نشون میدن (سریال پرستاران رو میگم). احساس می‌کنم توی مجموعه‌ای از دروغ گم شدیم (منظورم سریال LOST نیست!). نمیدونم ولی اونقدر گرفتار خط قرمزهامون شدیم که اصل قضیه رو فراموش کردیم. این انیمیشن زیبا رو ببینید و لذت ببرید.

 



 
پرنده ها می روند
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٧  

هفته پیش یه هفته خیلی ناراحت برای تمام فامیل بود.

دوشنبه 6 آبان یه دختر 13- 14 ساله از مدرسه میاد خونه و میره اتاقش که لباساشو عوض کنه. مادرش از اتاقش صدایی می‌شنوه ولی اعتنا نمی‌کنه و وقتی با شنیدن صدای دوم به اتاق بچه‌ش میره . . .  کما و بعدش هم مرگ مغزی.

یه جورایی نامردیه. مثل از غافل زدن می‌مونه. بدون هیچ علامت واضحی. هفته‌های قبلش از سردرد و پرش پلک‌هاش شکایت می‌کرده ولی واقعن چیزی نبوده که کسی رو نگران کنه. ولی چیزی توی سرش داشته رشد می‌کرده و در یک لحظه . . .

پدرش مدیرعامل ماست و عموش هم همینجا کار می‌کنه و خواهر بزرگترش. وقتی بهشون خبر داده بودن اول عمو به هوای اینکه مادرش رو از دست داده، از حال می‌ره (افتاده بوده روی صندلی و نشیمن صندلی هم شکسته) بعد پدرش و خواهرش نمی‌دونم با چه حالی رفتن رسیدن خونه و بعد اونجا چی دیدن. خدای من؛ حتی فکر کردنش هم دردآوره.

اسمش شقایق بود. نماز اول وقتش ترک نمی‌شد. حتی برای خوشی‌هاش هم نماز شکر می‌خوند. عجیب مهربون بود.

قبلنا بدون هیچ نشانه‌ای یا اتفاقی یه روز گفته بود: اگر اتفاقی برای من افتاد اعضای بدنم رو اهدا کنید. پدرش می‌گفت: من دیگه چیکار می‌تونستم بکنم؟ خودش گفته که با بدنش چیکار کنیم.

دکترها دوشنبه اعلام مرگ مغزی کرده بودن، پرونده‌ش رو که برده بودن تهران،کمیسیون پزشکی هم این نظر رو تأیید کرده بود و چهارشنبه از طریق کادر بیمارستان با بیمارستان مسیح دانشوری (لینک دیگر) (لینک دیگر) تماس گرفته بودن. همون روز اونها یه آمبولانس مجهز اعزام کرده بودن و برده بودنش تهران و بعد از برداشتن اعضایی که می‌شد ازشون استفاده کرد، جسد رو تحویل داده بودن و جمعه صبح هم بهشت زهرا و بعد ازظهر هم برگشتن زنجان و بلافاصله رفتن برای تشییع جنازه.

ما دوشنبه شب مطلع شدیم. مامان و بابا همون شب رفتن بیمارستان و فرداش و فرداش هم. من روز چهارشنبه تصمیم گرفتن برم اونجا. روزی که داشتن ازش خداحافظی می‌کردن. اکثر فامیل اونجا بودن. به پدر و مادر و خواهراش اجازه دادن که برن توی سی سی یو و باهاش خداحافظی کنن. آه و اشک و درد و اسف. خواهراش موهاش رو مرتب کردن، روسریش رو صاف کردن دستی به صورتش کشیدن و پیشونیش رو بوسیدن برای آخرین بار. کمی از موهاش رو بریدن تا نگه دارن. مادرش فقط یه شرط برای اهدا داشت: قلبش رو به یه دختر بچه بدید، می‌خوام هر وقت دلم براش تنگ شد بتونم برم و صدای قلبش رو بشنوم.

توی بیمارستان معنی داشتن فامیل رو خیلی خوب درک کردم. همه بودن، میومدن و جویای احوالش بودن. با اینکه از دست کسی کاری بر نمیومد. ولی همه با عشق و علاقه اومده بودن و نگران بودن، بخصوص برای خانواده‌ش. خودش که رستگار شده بود.

این وسط با حضور بابا کلی حال کردم. چهارشنبه که قرار بود آمبولانس بیاد بابا به بیمارستان نیومده بود. یعنی خبر از این نداشتیم. توی بیمارستان فهمیدیم که اون روز روز آخره. زنگ زدم که بابا هم بیاد. آمبولانس که اومد گفتن برای جدا کردنش از دستگاه‌های بیمارستان و اتصالش به دستگاه‌های توی آمبولانس، باید زمان مخصوصی بگذره تا این جابه‌جایی به تعادل برسه. بنابراین پنج شنبه صبح راه افتاده بودن. بابا هم باهاشون رفت تا کمکشون کنه و توی دو روزی که تهران بودن بابا حسابی زحمت کشیده بود و فوق‌العاده کمکشون کرده بود. یه کاری هم کرده بود که من خیلی کف کردم. صبح قبل از رفتن، مامان لباس سیاه بهش داده بود تا بپوشه، ولی بابا قبول نکرده بود و گفته بود که اگر بپوشم رسول (پدر شقایق) ناراحت می‌شه. خیلی عزیزه بابام.

جمعه بعد از ظهر اومدن و رفتیم برای تشییع جنازه. خیلی آدم اومده بودن خیلی زیاد. از تبریز و اصفهان و مشهد هم اومده بودن. و برای هم این اتفاق خیلی خیلی دردناک بود. همه گریه می‌کردن. محل خاک کردنش درست بالای سر مرحوم پدربزرگش و کنار مادربزرگ مادری پدربزرگش بود. اینها هر کدوم جداگانه به خواب بعضی از اعضای فامیل اومده بودن و بهشون گفته بودن بزارین بیاد پیش ما، ‌ما بهتر ازش مراقبت می‌کنیم. فامیل عزیزی هستن و بسیار حساس. اکثر اتفاقاتی که توی فامیل می‌افته رو قبلن یه جوری توی خواب می‌بینن. خواهر و برادر رسول دائی از امریکا و انگلیس تماس گرفته بودن که "چیزی شده؟ من ناراحتم".

آخر تشییع جنازه که مردم متفرق شدن،‌مامان و پریا با چند نفر دیگه از فامیل نشستن و سر خاکش زیارت عاشورا خوندن. من هم موندم تا اونها رو برسونم. وقتی اونجا بودم احساس کشش عجیبی به طرف قبر آ رمضان کردم (قبلن درباره این مرد نوشته‌م). خیلی عجیب بود. خیلی هم قوی بود. رفتم سر قبرش نشستم و زدم زیر گریه. انگار رفته بودم تا باهاش دردِدل کنم. احساس می‌کنم می تونم برم و باهاش حرف بزنم. سر قبرش احساس معنویت عجیبی می‌کنم. بخصوص وقتی نوشته روی سنگ قبرش رو می‌خونم که نوشته:

مرغ حق شو با همه مرغان بساز

بابا تعریف می‌کرد که توی بیمارستان مسیح دانشوری اجازه نداده بودن تا بمونن و گیرنده‌ها بخصوص گیرنده قلب رو ببینن. گفته بودن که الان نمی‌تونیم هویت گیرنده رو بهتون بگیم. بعد از پیوند اگر بدنش پیوند رو قبول کنه براش یه جشن تولد می گیریم. و از شما هم دعوت می‌کنیم. اونجا هم معرفی‌تون نمی‌کنیم، می‌زاریم تا خودتون طرفتون رو پیدا کنین،‌یا اینکه اون بیاد و شما رو پیدا کنه. می‌گفتن این اتفاق می‌افته. بخصوص گیرنده حس می‌کنه و به طرف آشناهاش می‌ره. آشناهایی که زمانی با صاحب قلبی که الان توی سینه‌ش می‌تپه زندگی می‌کردن. دلم می‌خواد باشم و این صحنه رو ببینم.

از خدا برای خانواده‌ش صبر می‌خوام. براشون دعا کنین.

شقایق چهارمین فرزند و چهارمین دختر این خانواده بود. دختر دوم در 2 سالگی به خاطر مشکل کلیوی مرده بود، بیست سال پیش. درست در همین روزها یعنی 8 آبان. چند سال پیش هم دخترعموم توی همین روز و درست یه ماه بعد از قبولیش توی دانشگاه، تصادف کرده و مرده بود.

راستش من خیلی کمتر شقایق رو دیده بودم. با دختر بزرگشون فاصله سنی کمی دارم و بیشتر هم می‌دیدمش ولی این رو خیلی کمتر. نه اینکه ببینمش منظورم اینه که کمتر به یادش بودم و کمتر هم بهش توجه می‌کردم. و حالا که رفته حس می‌کنم از دستش دادم. یه فرشته از بین ما رفته که وقت بودنش نفمیدمش. مثل آ رمضان. سر قبرش فکر می‌کردم توی زندگیم از این دست آدما کم نیستن، باید بیشتر بهشون فکر کنم، بیشتر ببینمشون و بیشتر باهاشون باشم.

قبل از اینکه برن.

چند وقتی هست که زیاد شاد نیستم؛ ولی شما شاد باشید.

و امیدوارم و از خدا می‌خوام که این کار اهدای اعضا بعد از مرگ مغزی، یه سنت بشه و شمار خانواده‌هایی که بعد از مرگ عزیزانشون، اینکار رو می‌کنن،‌ روز به روز بیشتر بشه، الان خیلی کمه.

 

پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند

شکوفه‌ها به تماشای آبهای سپید رفتند

زمین عریان مانده است و باغهای گمان

و یاد مهر تو ای مهربان تر از خورشید

 

 



 
اندر حکایت ما و عالمان ما (از وبلاگ مکتوب)
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ،۱۳۸٧  

ارامنه حمریان

دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟ بله پیدا بود که ارمنی هستند! پس نجسند. در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل! نجسند! پاکند! تو از کجا می گویی پاکند؟ شما از کجا می فرمایید نجسند؟ تو باید بگویی چرا پاکند. شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید " کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!" – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید.- تو این را از کی یاد گرفتی؟ از حاج آخوند. یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟ بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست. حاج آخوند درس هم خوانده؟ بله. کجا؟ پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم. سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟ از خودش بپرسید چرا در ده مانده است. شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته! آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟

پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید. نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید. این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین...اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟ بله، من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه!

حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟ چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند. حرف دیگری نزد! چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی...گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است.صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.

برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!

وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست... به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی!

در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد...



 
از دست این امیر!
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٧  

سلام

ببخشید

نه به اینکه مدتی نمی‌نویسم، نه به اینکه در یک روز چند تا پست تازه تولید می‌کنم.