پسرخاله، عاشقتم!
همون موقع هم وقتی توی تلویزیون دیدم به وجد اومدم. واقعا فراموش کردم که "اینا همش فیلمه" و واقعی نیست. خودم رو به جای پسرخاله گذاشتم و از خودم لذت بردم از اینکه تمام و کامل بازی کرده بودم! از اینکه برای چیزی که درست میدونستم مایه گذاشته بودم.
بخونید و لذت ببرید:
پسرخاله: دروغ بده. بدبختی میاره
آقای مجری: آره، گرفتاری میاره
- آدم دروغ بگه چوب شم میخوره
- چی شده مگه حالا؟
- منم یه دروغ گفتم. مگه چیه؟ آدم اشتباه میکنه دیگه. مگه چیه؟
- حالا چه دروغی گفتی؟
- یه روزی از این نون گرد محلیها دستمون بود. همسایهمون، خانوم جون گفت اینو ازهمین جاها گرفتی؟ گفتم بله. گفت ننه، دستم درد میکنه، پام درد میکنه، سرم فلانه. میشه چند تام برای من بگیری؟ گفتم باشه.
- آخ، دروغ گفتی بهش که از اینجاها گرفتی؟
- آره دیگه، نمیدونستیم از کجا گرفته که. آخه همسایه بالایی بهمون داده بود. بعد رفتیم هر چی گشتیم نونوایی شو پیدا نکردیم. یه آدرس دادن، سوار کرایه. رفتیم. گرفتیم و با بدختی آوردیم. خیلی دور بود. خانوم جون گفت دستت درد نکنه.
- خوب، دستت درد نکنه واقعن. همون موقع باید میگفتی نه این نونه رو من نمیدونم کجا دارن.
- گفتم دلش میشکنه، گرفتیم دیگه. از اینجا بدبختی شروع شد. پس فرداش گفت چند تای دیگم بگیر. دوباره سوار کرایه. رفتیم از بیابونا گذشت. رسیدیم دم نونوایی. گفتن اونجا دیگه شده سنگکی. بایستی بری تو ده. دوباره وایسادیم. مینی بوس پر شد. رفتیم تو ده.
- واسه چند تا نون؟ خوب حالا مهم نبود میومدی.
- قول داده بودیم دیگه، مگه چیه؟ آدم قول میده باید بگیره دیگه. آقای مجری، ایناش که عیب نداشت. پولامون که هیچی، پول کرایه و مینی بوس و بدبختی و بگو بدترش چی بود. اینا که چیزی نبود. هفتهی دیگهش رفتیم گفتن زمستونه مینی بوس نمیره.
- خوب؟
- هیچی دیگه، پیاده بایست بریم دیگه. چی کار کنیم تو برف. بله دیگه، رفتیم دیگه. صدای گرگم میومد. صدای شغالم میومد. تو برف رفتیم، تو کفشمونم آب رفته بود. انگشتامون ذق ذق میکرد. اصلن نمیفهمیدم انگشت دارم یا ندارم. دست میزدم به پام میدیدم ندارم. رسیدیم اونجا، پای تنور کفش و جورابمونو خشک کردیم. دوباره نون گرفتیم آوردیم.
- آخی... آخی
- آقای مجری ایناش که عیب نداشت. آوردیم دادیم به خانوم جون. گفت این خیلی خمیره برو اینو بده، یه برشته بگیر بیار. تاریک بود. هیچی یه هفته میرفتیم مینی بوس نبود، پیاده. یه هفته برف. یه هفته پشت وانت، باد میخورد تو چشممون. اشک میریختیم تا برسیم دم نونوایی. بعضی وقتا میرسیدیم، پخت نمیکرد. میگفت بشین تا بعدازظهر. به خاطر دو تا نون شاطره رو کول کردم آوردم تو شهر. آخه مریض بود. بقیه شو نمیگم. بچهها شاید گریه شون بگیره.
اگر در راه انجام دادن کاری که باور قلبی به درست بودن آن داریم، تلاش کنیم؛ آنوقت تبدیل به انسانی میشویم که دلیلی واقعی و راستین برای زندگی دارد.
لیس الانسان الا ما سعی
نظرات ()
|
در ناامیدی بسی امید است
شنیده ام، خوانده ام، نقل کرده ام، استفاده اش کرده ام و به یادش دارم. همیشه.
ولی چقدر اکنون محتاج و مشتاقم به آن!
وضعیت کاری اسفبار، روحیه در حد اندک، درآمد ناچیز، راه برای تغییر شغل بسته، برای ادامه تحصیل بسته، برای گرفتن وام، بسته؛ برای بهبود، آن هم بسته. خیلی وقتی کار بزرگی نکرده ام. نه کاری در حد مثلا یک ملیون دلار یا به اندازه یه خونه 4000 متری یا ... نه، کاری که خودم با خودم حال کنم. احساس موفقیت بکنم و سرخوش بشم. (وقت خوبیه واسه اعتیاد به الکل)
به نظر میاد هیچ کدوم به اندازه وضعیت کاری منو ناخوش نکرده باشه. اوضاع خیلی بده!
من خیلی بد شدم. توی شرکت شاید بتونم حفظ ظاهر کنم ولی توی خونه غیرممکنه! و این یعنی یه آدم خرد و خسته به خونه برمیگردم و میشم آیینه دق همسرم!
به فال حافظ گاهی استناد میکنم، الان فال زدم، نیاز به تفسیر نداره:
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد ------- زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد . . .
خب حداقل معنی این فال اینه که باید همینجا نوشتن رو تموم کنم!
راستی ایشاللا بعد از این اینجا متون تخصصی مدیریت خیلی بیشتر خواهید دید
دعای بی وقت را هم اجابت میکنی؟!

شاید بگی الان وقت خوبی برای این دعا نیست ولی این زیباترین شکلیه که به ذهنم میرسه تا باهات درددل کنم
آمین
زندگی مهیاست، بیا تا برویم
سلام
بعد از مدتی ننوشتن بازهم سر و کله من پیدا شد. شاید بازهم کمی دلم گرفته و اینجا هم لوله باز کن اینجانب هستش!
کمی حالم گرفته س. بعد از مدتها بیم و امید، امروز بالاخره نتایج نهایی آزمون دکترای ناپیوسته رو اعلام کردن. کد رشته قبولی: 0 و نتیجه آزمون: مردود.
خب البته که حال آدم گرفته میشه دیگه.
ولی بعدش که کمی گردووغبار میخوابه و منطق بیشتر میشه. . .
میبینم که خداییش انتظار خیلی به جایی برای قبولی نداشتم! روز امتحان که حتی به سرم زده بود نرم، چون هیچ چی نخوندم و فقط وقت تلف کردنه! وقت اعلام نتایج اولیه هم که روز آخر با اکراه پای اینترنت نشستم و با تعجب دیدم که باید فرداش برم اصفهان برای مصاحبه!! البته بسیار هم مدیون دوست و استادم حسین عظیمی هستم که خیلی خیلی کمکم کرد. و البته همسرم که متاسفانه گاهی حضور همیشگی و باارزشش رو کمرنگ میبینم. بعد از مصاحبه توی اصفهان هم دو تا مصاحبه و امتحان هم توی دانشگاه تهران و یکی هم توی پیام نور و من هرچه موقع نوشتن کم هستم توی بداهه عالی و خوب عمل میکنم. این یعنی مصاحبه های خیلی خوب و امیدوارکننده و امتحان های ضعیف. خداییش با وجود رقبای خفنی که توی اونجاها دیدم، انتظار قبول شدن من شاید کمی ناحق باشه! ولی خب من هم برای خودم کم آدمی نیستم و به نتایج تکمیل ظرفیت خیلی امید دارم.
شاید الان کمی برام سنگین بیاد ولی راضیم به رضای اونی که تقدیرکننده و تغییردهنده س.
راستی الان یادم اومد که میگن: اگر گفت بله، یعنی چیزی که خواستی رو بهت میده، اگر گفت نه، یعنی چیز بهتری برات داره و اگر گفت صبر کن، یعنی داره بهترین رو برات آماده میکنه. برای منی که انشاا... آخر شهریور عروسی خواهم کرد، خیلی سخت خواهد بود که دو سه روز بعدش برم سر کلاس بشینم و تلاش شدید درسی شروع کنم. در نتیجه بهمن ماه سر کلاس رفتن برای من خیلی خیلی عالی تر خواهد بود. چون هم برای دکتر قبول شده م و هم اینکه توی این چند ماه با زندگی جدیدم خو گرفته م و خیلی آماده تر هستم. اونی که او بالا یا همینجا توی قلب من نشسته، بلده چطوری منو راه ببره و به کجا برسونه. فقط مشکل این منم که گاهی فکر میکنه برای خودش کسیه و لجبازیش میگیره و فکر میکنه چیزی که خودش میخواد بهترینه و فراموش میکنه که مقلب القلوب و مدبر اللیل و النهار و محول الحال و الاحوال کس دیگه س.
راستی راهی برای کم کردن گفتگوی ذهنی کاذب ندارید؟ چیزی که منو زیاد توی زندگیم عقب نگه داشته، این بهتر بودنم توی بداهه هم به همین دلیله، چون توی بداهه دیگه فرصت فکر کردن ندارم! درنتیجه راحت تر و سریع تر و آروم تر هستم! و موفق تر!
مکه و مدینه خدا و پیغمبر
مکه شهری است بین کوه ها با زمینی سخت و سنگی.
این یعنی این شهر پاره پاره ست، و با تونلها به هم وصل میشه. این یعنی بر خلاف مدینه که شهری روی شنهای بیابونه، در این شهر به راحتی میشه برج سازی و اتوبان سازی و و و کرد و تنها زحمتش بریدن سنگهاست. توی مدینه برای ساختن یه تیکه راه ساده باید مدتها زیرسازی و تزریق بتون و اینها کرد. این البته یک روی قضیه است. روی دیگه ش طاقت فرسا و بسیار دشوار بودن ساخت شبکه فاضلاب در زمین سنگی مکه ست. و نتیجه ش میشه هتل ابراج المنسی مکه که با ورود به طبقه غذاخوریش بوی گند فاضلاب در لحظه سیرت میکرد! حتی پزشک هتل هم از این وضعیت نالان بود و حالش بد شده بود مثل بسیاری از زائران بیت ا... الحرام
البته مکه کلا نسبت به مدینه و حتی شهرهای گرمسیر خودمون که من دیدم، خیلی کثیف تر و غیربهداشتی تر بود و زباله و آشغال رو در جای جای شهر میشد دید. البته به جز مسجدالحرام که حتی دیدن سرعت عمل و دقت کار نظافت چی های اونجا یکی از جاذبه هاش بود. البته این رو هم بگم که روزهای اول دیدن گلوله های بزرگ نفتالین در ورودی فاضلاب دستشوییهای مسجدالحرام برای ما خیلی عجیب بود و نمیتونستیم ربطش بدیم به نظافت و پاکی چون این نفتالینها با آب به مرور شسته میشدن و به درون فاضلاب میرفتن و نمیتونستن اثری در تمیزی داشته باشن ولی بعدن کاشف به عمل اومد که نقش اینها در ارتباط با آبی که به درون فاضلاب میره تعریف نمیشه، بلکه نقش اونها خنثی کردن بوی گاز خروجی از فاضلابها و خوشبو کردن محیط بوده!
خلاصه بعد از یکی دو روز اکثر افراد کاروان حالشون بد شده بود و به لطف هتل تمیز و سیستم فاضلاب شهری بی عیب عربها بی حالی رو در چهره اونها میشد دید. نکته جالب این بود که با ورود به کوچه ای که درست پشت هتل ما قرار داشت (برای دوختن ظرفهای آب زمزم اونجا رفتیم واین رو بعدن توضیح میدم) از شدت کثافت و بوی تعفن بلافاصله احساس خفگی و دل پیچه و سردرد به سراغمون میومد و بگذریم که با یادآوریش بازم حالم به هم میخوره. . .
این شرح مختصری بود از وضعیت بهداشتی شهر مکه و البته هتلی که با رده بندی 3 دال میزبان تعداد زیادی از زوار ایرانی میشه. از همه مسئولانی که دست اندرکار انتخاب هتلها و اجاره اونه برای زوار ایرانی هستن انتظار بیشتری داشتیم. هتل حتی با درجه 3 دال هم نباید در معرض چنین زشتیهایی باشه که انسان سالم رو به راحتی مریض میکنه
این قضیه وقتی برای من شدت بیشتری پیدا کرد که ما رو به بعثه رهبری دعوت کردن. برنامه ای بود که به بهانه اعیاد شعبانیه و برای زوجهای جوان اجرا میشد و نظیرش رو توی مدینه هم داشتیم. هتلی که در اختیار بعثه بود بسیار شیک و زیبا و تمیز بود. آسانسورش برای خودش کلی باکلاس بود، مثل اینکه خانواده م که چند سال پیش به مکه مشرف شده بودن هم توی همین هتل بودن و کلی از امکانات و زیبایی اتاقهاش تعریف میکردن (البته هتلی که محل ستاد بعثه است باید هم همین باشه). خلاصه ما به همراه مسئول فرهنگی هتل و با یه اتوبوس به اونجا رفتیم. توی اتوبوس افراد دیگه ای هم بودن که من ندیده بودمشون و بعدن فهمیدم که از عوامل بعثه هستن. من داشتم با همسرم درباره این وضعیت بد بهداشتی حرف میزدم که اون آقا که جلوی ما هم نشسته بود برگشت و گفت که آره مکه کلا شهر کثیفیه و و و البته ادم اگر عشق داشته باشه این چیزا رو نمیبینه و و و
این حرفش خیلی بهم برخورد یک فرد معممی هم کنارش نشسته بود و باشنیدن این حرف احساس کردم کمی خودش رو کنار کشید. توی اون اتوبوس جای شستن این مرد نفهم نبود، فقط همسرم با کنایه گفت همه کسانی که اینجان به خواست خودشون اومدن اینجا و کسی رو مجبور نکردن که بیاد مکه!
این مرد سفیه توی یکی از بهترین و تمیزترین هتلهای مکه زیر بهترین کولرهای گازی پاش رو انداخته روی پاش و هر از چندی به یه بهانه ای یه جشنی راه میندازن و برای خودشون گزارش ار رد میکنن که ما اینکار رو کردیم و اینقدر هم بودجه میخوایم. توی همین جشن هم که یکی رو آوردن به اسم بلبل اهل بیت که از شدت نکره گی صدا و فریادهای نخراشیده ش همونجا رفتم بیرون تا سوهان بیشتری به روحم نخوره. چیزی که به اسم جشن ما رو بردن فقط یه بستنی ترکیه ای، یه جفت جانماز چینی با کیفیت متوسط، تحمل صدای گوش خراش یه بلبل که به حرمت مکه اجازه نداد کسی هم دست بزنه، (این هم از اون شریعتهای نویی هستش که بعضی برای آب کشیدن کامل جانمازهاشون بهش متوسل میشن وگرنه چطوره که وقتی مداح های محترم توی مجالس جشن برای امامهای معصوم مردم رو دعوت به کف زدن میکنن، اینکار حرمت نداره و یهو اینجا حرمت پیدا مکنه؟) و البته هدررفت کامل یه صبح تا ظهرمون دستآورد دیگه ای نداشت! البته از حق نگذریم فهمیدیم که اگر آقا سر سفره غذا اولا منتظر خانمش بشه و ثانیا در طرف چپ ایشون بشینه، محبت فی مابینشون بیشتر میشه!
خلاصه کنم که من در مردی که از عشق دم میزد فقط بویی مشابه کوچه پشتی هتل ابراج المنسی رو استشمام کردم و در سر و صورت عرق کرده مردانی که ساعت 12 تا 16 ظهر مکه زیر آفتاب و بین اتوبوسها مسئولیت هماهنگی اونها رو برعهده داشتن، عشق واقعی رو دیدم.
پ.ن. از این عربها هرچی بگم کم گفتم. توی همون کوچه پشتی و در کثافتها چیزی که به طرز جالبی خودنمایی میکرد ماشینها آخرین مدلی بود که اونجا پارک بودن!! یه کیای مدل 2010، شورولت، لکسوس و تویوتا لندکروزر! و نکته جالب دیگه اینکه ما توی ایران حتی یه پیکان فرسوده رو هم تمیز نگه میداریم ولی اینها اصلن برای تمیزی و بی خش بودن ماشینشون اهمیتی قائل نیستن!
مدینه شهر پیامبر مکه خانه خدا 3
حاجی شدن یعنی خدا گناه هایت را هر چه که بوده، بخشیده است. یعنی پاک شده ای. یعنی از نو! شروع دوباره. متولد شدن. در لباس احرام تقریبن لخت و عور هستی مانند وقتی که متولد میشوی. سختی هایش هم مثل وقتی است که ماما روی باسنت میزند تا گریه ات دربیاید و نفس کشیدن را آغاز کنی. البته این روزها با ایران رادیاتور دیگه کی میره تو غار؟!. سعی بین صفا و مروه که باید نمادی باشد از سختی های هاجر برای یافتن آب در بیابانی لم یزرع و گرم اکنون بدل شده به پیاده روی در زیر پنکه های بزرگ روی یک مسیر مرمرین که در هر بیست قدم یک آبخوری با آب زمزم هم گذاشته اند تا مبادا اذیت شویم. آنهم بین صفایی که تنها چند تکه سنگ است تا مروه ای که الان همان چند تکه سنگ هم نیست! تنها مشکل راه رفتن با پای پیاده روی سنگ است که پایمان را درد میآورد! بسوزد پدر سوسولی! از عزیزی که خواندن کتاب دکتر شریعتی را پیش از سفر پیشنهاد کرد بسیار متشکرم. و در لباس احرام درمیان سیل جمعیتی که از رنگهای مختلف و نژادهای مختلفتر بودند و در گرمای عربستان و در فشردگی نزدیک کعبه، عرق بسیار هم ریختیم. سعی نکردم به خانه کعبه نزدیک شوم یا آن را بگیرم و تکان دهم و خود را به آن بمالم. یا وارد حجر اسماعیل نشدم تا زیر ناودان طلا نماز بخوانم. بعد از مدتی بخصوص وقتی برای بار دوم به مسجد الحرام رفتم، دیدم که براستی این هم خانه ایست از خشت و سنگ و چوب و پارچه و و و خدایی ولی داخل آن ندیدم. خدای من با من بوده و هست. همینجا در زنجان. حتی تهران که میروم با من میآید. دیدم بیشتر از اینکه فکر کنم به خانه خدا در عربستان رفته ام، به انا اقرب و من حبل الورید باور دارم. هرچند نمیتوام شدت حضور خداوند را اینجا انکار کنم. خوابیدن در مسجدالحرام هم لذتی عظیم داشت که توصیه میکنم اصلن از دستش ندهید! همینطور در مسجد النبی هم خوابیدن بسیار کیف دارد.
در پست بعدی درباره ادمها و برنامه هایی که داشتیم خواهم نوشت و احتمالن کلی هم انتقادی خواهد بود
مدینه شهر پیامبر و مکه خانه خدا. 2
مدینه. مسجد النبی. گنبد سبز. زیباست. نماز و دعا. گفتگو با محمد. راز و نیاز. آب زمزم. فرشهای سبز. روضه رضوان. ستون توبه. باب السلام. خنکی کولر گازی. قبرستان بقیع. آرام باشید. با صدای بلند دعا نخوانید. شرطه ها همه جا هستند. مخصوصا به ایرانیها گیر میدهند. یک هموطن فریاد میزند:سلامتی آقا امام زمان صلوات بفرست!. زنها را به هیچ جا راه نیست. میگویند اینجا منزل علی و فاطمه بوده است و آنجا سکوی بلال. چترهای عظیم که باز می شوند اینجا را بازهم زیباتر میکنند. اشکالشان این است که دیدن گنبد سبز را مشکل می کنند. حرم را هتلها محاصره کرده اند. هتل ما: الیاس العاملی. تعداد زیادی ایرانی اینجا هستند که زائر نیستند. آنها برای خدمت به زوار آمده اند. گروهی هم در هتلها خدمت میکنند. اقامتشان اینجا حدود 45 روز است. تیم هتل ما عالی و بسیار مهربان بودند. کارگران اما عموما از بنگلادش و پاکستان هستند. راننده ها اینجا کمی از خلق عظیم بهره برده اند:می ایستند تا عابر از خیابان رد شوند. کوه احد. سیدالشهدا اینجا فقط لقب یک نفر است:حمزه. مسجد قبا. مسجد ذوقبلتین. مساجد سبعه. مسجد فاطمه زهرا: دعا نوشتن روی بلوک سیمانی و دخیل بستن به تمامی درختچه های اینجا! نمیدانم از کی یاد گرفته اند؟. یک کتاب فروشی درست و حسابی در کار مسجد ذوقبلتین. خرید اما نمیشود نرفت. بقیع دست راست: سنترپوینت. تاکسی: مجمع النور. مجانی ها را نرفتیم جز یکی: القارات. طبقه اول را که دیدیم بیرون امدیم. اساسا نور خیلی گرونه ولی قبل از ماه رمضون میشه روی تخفیفهای خوبی حساب کرد. اساسا شهر خوبی بود این شهر.
روز آخر. غسل کنید. وضوی احرام بگیرید. لباس سفید احرام. مراقبت از وضو و کوشش در جهت حفظ آن تا مسجد شجره. نخواب. مراقب غذا و قضایت باش. حواست به گوشه حوله احرام باشه! نماز مغرب و عشا در مسجد شجره. تلبیه یا همان لبیک گفتن. لبیک اللهم لبیک.... و من چقدر بزرگ بودم وقتی خودم را تنها در برابر خدا دیدم و به او لبیک گفتم. خیلی هم دشوار بود. بعدش تا مکه میتوانی بخوابی یا همانجا بروی قضای حاجت. حواست باشد اینجا دیگر همسرتف همسرت نیست. مثل خواهرت است. نباید به قصد لذت بروی طرفش یا نگاهش کنی! حواست باشد نباید از بدنت خون بیاید. نباید حیوانی را بکشی. بگذار پشه ها و مگسها راحت باشند.
و بعد مکه. میرویم هتل و جابه جا که شدید سریع بیایید تا برویم برای اعمال حج. از روبه روی مسجد هر لحظه اتوبوس هست برای مسجدالحرام. مسجد الحرام. مسجد الحرام.
از باب ملک فهد وارد شدیم. مدیر کاروان ما را به جلو هدایت میکرد. از قبل کلی با بانو حرف زده بودیم و آرزوهایمان را هماهنگ کرده بودیم. انگار دفتر خداوند تنها برای همان سه آرزو جا دارد! داشتن برای آخرین بار آرزوهایم را در ذهن مرور میکردم و نشنیده بودم که مدیر گفته سرهایتان را پایین بیاندازید.
کمی طول کشید تا فهمیدم آن سیاهی که بین ستونها میبینم کعبه است. حالا دیگر اصلا گوشم به حرفهای مدیر نبود. مستقیم رفتم جلوتر. مطمئنم اگر ستونی هم در راهم بود آنرا میشکافتم. و من امیر ملکی انجا روبه روی خانه کعبه ایستاده بودم. بعد از مدتی یادم آمد باید سجده کنم. وبعد از مدتی وارد طواف شدیم. مقام ابراهیم. حجر اسماعیل. ناودان طلا. درب کعبه. حجر الاسود. رکن یمانی. ساعت حدودا 3 ونیم صبح بود. دور اول دوم سوم چهارم پنجم ششم و هفتم. دور هفتم به اذان صبح خوردیم و طواف را به ناچار در بیرون از مقام ابراهیم انجام دادیم. ممنون از آقای مکارم که این کار را قابل قبول اعلام کرده. بعد سریع برویم برای سعی صفا تا مروه. ولی قبل از آن آب زمزم. از کلمنهایی که اینبار به سرچشمه ناپیدای زمزم خیلی نزدیک بودند. سعی و بعد تقصیر. بعضی ملت برای محکم کاری کلا کچل میکردند! و بعد دوباره طواف تا زنمان برایمان حلال شود! نمیدانم این حکم برای مجردها چطور است؟ و نماز طواف نسا و ما حاجی شده بودیم.
باقی برای بعد
مدینه شهر پیامبر مکه خانه خدا
امروز تا حالا دوبار مطلب نوشته م ولی وسطاش سیستم هنگ کرده و همش پریده ولی من کم نمیارم
میمیرم
امروز سری به اون سایت زدم که وقت مرگ رو پیش بینی و اعلام میکنه!!
باحاله نه؟
دوست بسیار عزیزی که این سایت رو معرفی کرده بود قراره تا 2053 زندگی کنه البته دقت پیش بینی این سایت تا ثانیه هستش!!!
برای من نتیجه این بود: Your Armageddon's day is Aug 4 2063
که میشه 52 سال دیگه یعنی سال 1442 هجری شمسی روز یازدهم مرداد.
خوبه که توی تابستون میمیرم، هوا خوبه، البته اگر تو زنجان بمیرم و هوا هم به اندازه کافی خنک باشه، یعنی اصلن حوصله ندارم یه پیرمرد 82 ساله باشم که از گرما کلافه س و باید عزرائیل رو هم ملاقات کنه. البته ساعتهای اولیه صبح خیلی خیلی وقت مناسبیه!
شاید لزوما نخوام بچه هام کنارم باشن، ولی حتمن میخوام محبتشون رو حس کنم و بمیرم. همینطور آدمای دیگه که دوستشون دارم. کلا دلم میخواد بدونم که محبت کلی آدم دور و برم و همراهم هست وقتی که باید ریق رحمت رو سر بکشم.
دلم میخواد توی خواب باشم، یه لحظه چشمام با هراس باز بشن، بالای سرم رو و تمام زندگیم رو ببینم و بعدش یه نفس راحت بکشم و تمام.
82 سالگی سن خوبیه! شاید هم نه!
تا من به این سن برسم مطمئنا باید شاهد مرگهای زیادی باشم. کسانی که ربطی بهم ندارن یا کسانی که با تمام وجود دوستشون دارم. دوستام، افراد خانواده م و دوست دارم همسرم زودتر از خودم بره چون نمیخوام ببینم تنها مونده.
من هم روزی شاید زودتر یا دیرتر از مرداد 1442 خواهم مرد. مرگ خوب هم نعمتیه! امیدوارم ازم دریغ نشه. شاد باشید و حلالم کنید
پ.ن. خیلی جالبه آدم درباره یه سایت حرف بزنه تجربه شو بگه و و و آخرش هم ادرسشو ننویسه!
ببخشید بابت این فراموشکاری
چه کنم من؟!
فرض کنید
استرس زیاد دارید
با اینکه همین حالا تو یه شهر خنک زندگی میکنید و توی ساختمون هستید و کولر هم روشنه، دارید از گرما کلافه میشید و نمی تونید کارتون رو درست انجام بدید
فردا باید برید مصاحبه شغلی مهمی رو توی تهران برگزار کنید که وقت مشخصی هم براش تعیین نشده
می دونید تهران افتضاح گرمه
مصاحبه سخته
زمانش نامعلومه
همین حالا که نه به داره نه به داره، مخ تون داره آب پز میشه
دیشب هم ده دقیقه بیدار، ده دقیقه خواب بوده از فرط گرما و بیحالی
امروز هم باید تا تهران رانندگی کنید
تازه آمادگی کافی هم برای مصاحبه ندارید (2 تا مصاحبه و بعدش هم 2 تا امتحان کتبی)
من هنوز زنده م ولی بسختی!
چقدر من نسبت به گرما کم طاقتم خدایا!
← صفحه بعد


نظرات ()