من درس میخونم!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥  

سلام
امروز عصر يا بهتر بگم شب، امتحان داشتيم. ديروز وقتي بودکه بايد درس ميخوندم. البته من هم از اين فرصت تعطيلي استفاده کردم و هر کاري کردم جز درس خوندن. فيلم، فوتبال، پورنگ، غذا، بازي کامپيوتري، بازي موبايلي و البته و صد البته خاب! شعر هم گفتم و گريه هم کردم. همه جور حالي داشتم. خوب بد خوب بد . . . حال عاشقي حال بي خيالي حال خودي حال خدايي و . . . داشتم فيلم مي‌ديدم که يهو گريه‌م گرفت. اشکم سرازير بود و از خودم مي‌پرسيدم که چي شده؟ بگذريم.

تولدت مبارک. صد سال به از اين سالها.

در بيکران زندگي دو چيز افسونم مي‌کند: آبي آسمان؛ که مي‌بينم و مي‌دانم که نيست و خدا که نمي‌بينم و مي‌دانم که هست.

در پناه حق شاد و سالم و سرافراز باشيد