*من،خدا،چشم دل*
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

اولین بار که تو وبلاگ شخص دیگه ای مینویسم.راستش من به کیبورد و صفحه ی مانیتور خیلی عادت کردم ،بیشتر از قلم و کاغذ. اما اینجا با اینکه برام غریبه نیست ، نمیدونم از چی باید بگم.ترجیح میدم عین داداشم از خودم بنویسم:

به نام سپیدتر از برف ، نرم تر از ابر ، مهربان تر از مادر...

یکی بود یکی نبود....کاشکی این اول قصه ها نبود.جونم براتون بگه ، خیلی دلم گرفته بود . به هزار ویک دلیل آخر سردرگمی بودم . هیچ وقت از اون روزا به خدا نگفتم که چی میخوام .فقط گفتم :الهی......

چون باورمون اینه که ننوشته و نگفته، میخونه و میشنوه .

خیلی وقتا خواستم ونشد. دلیل قانع کننده ای برای نشدن نشنیده بودم.جوابای این و اون بیشتر ازش دورم میکرد.تا اینکه این رو یاد گرفتم که سوال بی جواب بمونه بهتره تا با جوابای غیر منطقی ، شک کنم. هیچ وقت فکر نکردم من از یاد رفتم ،چون میدونم این یعنی باختن ،این یعنی تاریکی و من مسئول خاموشی میشم.عین اینه که شمعی رو فوت کنم و تا ابد تو سیاهی بمونم.

تصمیم گرفتم خودم برم پیشش.اره گفتم الهی و خودم رفتم ، منتظر نموندم که اون بیاد .من اول راه آسمون بودم و یه کمی پیش رفتم .پری و فرشته ی بال دار ندیدم و داشتم نا امید میشدم .اما نذاشتم که بشه.به خودم اومدم و با اطمینان ، باور کردم که خدا دوسم داره . تو همون لحظه یه مشت توجه خدا ، یه مشت مهربونیش ، یه مشت پذیرفتن وخلاصه بگم یه مشت از همه تو دستام دیدم . حالا احسای میکنم بهش خیلی نزدیکم و این حس رو ،این همه رو با هیچ چیز تو دنیا عوض نمیکنم

حالا خیلی محکمتر از قبلم . سردرگم نیستم و اینا رو مدیون یه مهربونم- اونی که از بچگی بهم گفتن تو آسموناست، اون ور ابرا- .هفت سالم که بود از سر کنجکاوی از پشت شیشه هواپیما گشتم دنبالش و نبود.اون موقع با خودم گفتم :حتما نیست .حالا نگاه میکنم  و از فاصله ی بینهایت میبینمش!

 

"نابینا گفت:دوستت دارم.

ماه گفت:تو که منو نمیبینی، چطوری دوسم داری؟

نابینا گفت:اگه میدیدمت عاشق زیبایین میشدم ، اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم."

 

باور کنین بی ربط نیست



 
يادداشتی برای خودم
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

سلام

خوبيد؟

بازهم يک دوست عزيز از من قول گرفت که اينو به روزش کنم. بر ديده منت ولی نميدونم از اين نوشته ها چی ديدن ...

خدا رو شکر دوستايی هستن که اينا رو ميخونن و خيلی مهم تر از اون برام کامنت ميزارن! اينجاش خيلی عاليه

من آدم خوشبختی هستم. گاهی يادم ميره و بايد به خودم يادآوريش کنم. فقط الان به شدت دلم ميخاد بتونم يه برنامه طبيعت گردی برم و نميشه. هوا عاليه و استفاده نکردن از اردی بهشت ضرره. ما هم که تا خرخره تو ضرريم. بازم خدا رو شکر آخر هفته ها توفيق اجباری هست برای شمال رفتن که اگر اين هم نبود نميدونم سر به کدوم بيابون يا کوه بايد ميزاشتم. آره درست حدس زدين حق با شماست. ولی خداييش درس و کار البته کار بخصوص اونقده فکرم رو مشغول کرده که نميتونم با فکر مطلب مناسبی بنويسم چون الان چند تا موضوع هست که برام کلی جالبه و ميخام در موردشون بنويسم اگر اجازه بده.

فقط يه چيزی ايشاللا تا چند وقت ديگه اينجا يه مهمون خواهم داشت يعنی يه مهمون برای وبلاگ اميرداداش مطلب خواهد نوشت. يه مهمون عزيز که به وقتش يا من يا خودش معرفيش ميکنه.

برای هموطنايی که به راحتی آب خوردن توی جاده به گلوله بسته شدن طلب رحمت ميکنم و برای اونايی که هنوز گروگان هستن آرزوی پايان اسارت دارم و برای خودمون از خدا فهم و توان عمل با تفکر ميخام.

يا علی

 

 



 
بابابزرگ خوب من
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

سلام

احوال شما؟

جاتون خالي خدا به شما قسمت کنه (روزي کنه!)

اين هفته رو رفته بودم زنجان. پدربزرگم از مکه اومده بود و منهم باهاش رفتم زنجان.

خيلي خيلي خوش گذشت. خدا رو شکر که آدما اصولن 2 تا پدربزرگ دارن! چون حداقل وقتي يکيشون رو از دست بدن فرصت دارن تا قدر اون يکي رو بدونن. من و اين پدربزرگم (که خدا سلامتش کنه و سايه‌ش رو از سر ما نگيره) داستانها باهم داريم. بابابزرگ يه 40 سالي هست که تعليم رانندگي مي‌ده. من هم نوه بزرگش هستم. تا 6 سال هم تنها نوه بودم. اونقدر منو دوست داشت که وقتي صبح زود استارت ميزد که بره، من يا ته صندوقخونه بودم يا پيشش. آخه ميدونين حياط بابابزرگ اينا خيلي بزرگ بود (فاميلاي تهران بهش ميگفتن باغ) و صندوقخونه دورترين نقطه‌ نسبت به ماشينا بود. امکان نداشت بابابزرگ بره حياط و من بيدار نشم و دنبالش راه نيفتم. بنابراين گاهي وقتا به جهت اقدامات ايمني مامان يا يکي از خاله‌ها سر منو گول مي‌ماليدن و مي‌بردن صندوقخونه((معمولن ميگفتن ما تو اونجا کار داريم و تو به عنوان يه مرد!! (2سالم بود) با ما بيا تا نترسيم!) من هم ساده...) که مثلن صداي ماشين رو نشنوم و دنبال آنقا گريه نکنم. که البته مطلقن هميشه مي‌شنيدم و گريه مي‌کردم. آنقا اسمي بود که تا وقتي رفتم مدرسه بابابزرگ رو صدا مي‌کردم. اگر هم که باهاش مي‌رفتم که ديگه آخر عشق و حال بود. خوش مي‌گذرونديم اساس! مشتري‌هاي مختلف رو مي‌ديدم ... همه کاري مي‌کردم تو اون ماشين. مي‌خابيدم، غذا مي‌خوردم مي‌رقصيدم و .... (بعضي نسخ نوشتن که جيش هم مي‌کردم ولي من اين مورد رو اساسن تکذيب مي‌کنم!) آره برگرديم به هفته پيش. من در مورد اون وقتا خيلي حرف دارم.آره هفته پيش من و يکي از خاله‌هام با دخترخاله و دخترعموي مامان (يه نفرن) اومديم زنجان. تو ورودي شهر فاميلا جمع بودن براي پيشواز.... آخرش عمه مامان گفت: من فکر کردم اين امير هم از مکه اومده که با همه اينطور گرم ديده‌بوسي ميکنه!؟ يکي دو روز فاميلاي نزديک خونه بابابزرگ بودن. يهو شب ياد اون وقتا افتادم که يه عالمه فاميل دورهم توي اون خونه بزرگ جمع مي‌شديم. يه عالمه بوديم. منتهاي خوشي بود. فراووني بود و دلخوشي. اما الان خب ديگه مگه يه همچين خبري بشه تا دور هم جمع شيم.( خدايا ايشاللا هميشه به خوشي باشه) چقدر دلم تنگ شده بود براي ديدن اين صحنه. از اون بچه‌هايي که تو حياط بازي مي‌کرديم الان ليلا يه بچه داره، پريسا هم همينطور، رويا 2تا؛ مهرداد يکي،روزيتا يکي، سپيده تابستون عروسي مي‌کنه، وحيد نامزد مي‌کنه و .... (سر ما بود که بي‌کلاه مانده هنوز!)

آبا (مادر باجي) پارسال فوت شد(خدا بيامرز وقت رفتن 5 تا نبيره داشت) حاجي بابا (پدر باجي) و باجي (مادربزرگم) و عموي مامان و آبا (مادر بزرگ بابا بزرگ) هم قبلن رفتن. از عمه‌هاي بابابزرگ که خيلي دوستشون داشتم فقط يکي مونده و واي خدايا....

ببخشيد خيلي دلم هواي اون زمونا رو کرده بود. از خدا براي مانده‌ها طول عمر و سلامتي و خوشبختي آرزو مي‌کنم. و براي شما. قدر آشناها و فاميلا رو بدونين.

شاد باشيد

 



 
کار شغل پيشه حرفه صنعت جاب
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

سلام احوال شما

تو اين مطلبهای آخريم تعداد متنهايی که از ناخوشی و بی حوصلگی و عصبانيت حکايت داشت. دوران خوبی رو نداشتم. بعد از عيد هم که ديگه جدن افتضاح شده بودم. الان واقعن ميفهمم که وقتی ميگن بيکاری چيز بديه يعنی چی!! آدم بيکار از همه چی بدش ميادُ ميخاد هر جور شده خودش رو ثابت کنه ولی نميتونه اونطوری که ميخاد اين کار رو بکنه. هيچ کاری رو نميتونه درست انجام بده. اعتماد به نفسش با خاک يکسان شده و ....

اينايی که گفتم رو از خودم در نياوردم. واقعن احساسم اين بود. الان انگار از يه جای بلند به يه منطقه آلوده و تاريک در پشت سرم نگاه ميکنم. الان توی شرکت هستم . دارم اينا رو مينويسم. به طرز فجيعی خسته هستم. کارهای قسمت دوم ارائه م توی کلاس موندهُ ولی احساس خيلی خوبی دارم. چون کار ميکنم و اين کار ميکنم به معنای اينه که مفيد هستم هم برای خودم هم برای شرکتم. و وقتم و خودم و تلاشم ارزش داره. خيلی خوبه.

اين استاده هم که گفته قراره از ۲۴ اردبهشت بياد ايران و يه ماهه تدريس کنه بره. اين به معنای هفته ای ۳روز و هر روز ۱۸۰ دقيقه بايد سر کلاس باشيم. خدا بهمون رحم کنه! اميدوارم بتونيم ازش استفاده لازم رو ببريم. ارديبهشت ماه ازبابل بيشتر و بيشتر براتون مينويسم.

خدايا شکرت. گر ايزد ببندد ...گشايد... .وقتی دلت گرفته و حس ميکنی به هيچ کجا راهی نداری و حتا گاهی خدا رو هم فراموش ميکنی اون به رحمت خداييش يکی رو برات ميفرسته که باهات حرف بزنه کمکت کنه و دستت رو بگيره. دوستی که اونقدر مهربونه که خطاهای تو رو ميبخشه. اونوقته که قدر يه دوست رو ميفهمی. دوستی که شايد هرگز نديديش.

متشکرم.

امير